HEADLINE NEWS
گزيده خبر ها
1- دومين جشن تسنيم روز شنبه 26 آبان ماه 1386 از ساعت 18 الي 20 برگزار خواهد شد... اين تدبير انديشيده شده است كه درب ها از صبح به روي طرفداران راديو جوان باز شود اما حتماً براي آنكه مشكلي برايتان پيش نيايد تماسي با روابط عمومي شبكه برقرار نماييد. (تلفن روابط عمومي شبكه راديويي جوان : 22167783)
2- دومين جلسه حلقه وب شبكه راديويي جوان انشاالله در روز پنجشنبه 17 آبان ماه 1386 در يكي از فرهنگسرا هاي كشور (احتمالاً فرهنگسراي هنر (ارسباران)) برگزار خواهد شد... خبر قطعي در اين زمينه بزودي از وبلاگ ((طپش جواني)) اعلام خواهد شد...
--------------------------------------------------------------------------------------------
در پايان اين بخش خبري توجه شما را به پست زيرين كه گفتگوي اختصاصي ((طپش جووني)) و مجله ((نسيم هراز)) با نيما رئيسي است جلب مي كنم...
************************************************************
PROCURE BY TAPESH-E-JAVANI (SINA HONARBAKHSH
PROTECTED BY COPYRIGHT LOW-TAPESH-E-JAVANI-2007
SPECIAL THANKS TO MR.HOSSEINI (MANAGER OF PUBLIC COMMUNICATION IN RADIO JAVAN
A SINA HONARBAKHSH & PARDIS TORDABI PROJECTS
طپش جواني و فرشيد منافي جوان با افتخار تقديم مي كنند:
گپ و گفتي اختصاصي با نيما رئيسي + مصاحبه نيما با مجله نسيم هراز

طپش جواني و فرشيد منافي جوان : بنا به درخواست شما دوستان عزيز كه مي خواستيد از حال و احوال نيما با خبر بشيد ، تصميم گرفتم تا طي يك گفتگويي تلفني و اختصاصي با نيما گپ و گفتي داشته باشم و آهنگ نيما رئيسي رو در ميوه ممنوعه هم براتون بذارم واسه دانلود... همچنين نيما رئيسي عزيز با مجله نسيم هراز كه مجله بسيار وزين و معتبري هم هست كه خريدنش رو به همه توصيه مي كنم هم مصاحبه اي كرده كه آن هم در ادامه خواهم گذاشت...
**************************
ابتدا گپ و گفت من (سينا هنربخش) با نيما رئيسي :
س: نيما جان سلام، سينا هستم، هنربخش...
ن : سلام سينا جان ، چطوري ، خوبي؟؟؟
س: قربانت ، مرسي... تو خووبي؟؟
ن : ممنون خوبم
س: نيما جان ، تو ميوه ممنوعه تركوندي ها؟؟؟ آهنگ هم كه خوندي...
ن: مرسي سينا جان ، آره اون آهنگ به اقتضاي سريال بود كه من البته اصل اون رو توي استوديو احسان خواجه اميري خوندم و در سريال اون رو پلي بك كردم...
س: ببين ، خيلي ها از من آهنگت رو مي خوان ، من هم دارم... مي تونم براي دانلود اون رو بذارم... البته با اجازه تو؟؟؟
ن: حتماً اين كار رو بكن... كيفيتش كه خوبه؟؟؟
آهنگ نيما رئيسي در ميوه ممنوعه – براي دانلود
س: آره خوبه، نگران نباش... حالا نيما اين قضيه خوندنت جديه؟؟؟ يعني قصد پيگيري رو در زمينه موسيقي داري يا نه؟؟؟
ن: والله آره سينا جان ، منتهي اينجوري نيست كه فكر كني مثلاً من از فردا مي افتم دنبال اينكه بخوام آلبوم بيرون بدم و اينها... اما من حتماً وقت خالي داشته باشم برنامه دارم كه به صورت حرفه اي كار موسيقي رو دنبال كنم.
س: خب پس با اين حساب ما بالاخره يه روزي آلبوم نيما رئيسي رو هم خواهيم شنيد؟!
ن: در آينده انشاالله به اميد خدا (خنده)
س: نيما واسه تسنيم قراره آهنگ بخوني؟؟؟
ن: والله ظاهراً آره... آقاي دكتر گيل آبادي به من زنگ زدند و از من اينكار رو خواستند كه من به خاطر احترامي كه به آقاي گيل آبادي قائل هستم اين پيشنهاد رو قبول كردم... گويا شعرش هم مال فرزاد حسني هستش ولي تا حالا كه ضبط نشده...
س: نيما ، ما بايد تو رو از راديو رفته به حساب بياريم؟؟؟
ن: ببين سينا من كار اصلي ام بازيگريه... خودت هم مي دوني من اول از همه تئاتر بازي مي كردم... بعد حالا كار دوبله و راديو هم انجام دادم... برنامه پارازيت يك اتفاق بود براي من كه توي اون من اجرا مي كردم... اما حرفه اصلي من نمايش است و خودم هم دوست دارم كه بيشتر در اين زمينه فعاليت بكنم... هر وقت هم فرصتي بكنم در حد يك برنامه كوتاه در راديو خواهم بود... چون راديو رو خيلي دوست دارم ، بخصوص راديو جوان رو... ( البته به نيما پيشنهاد شده كه براي راديو صداي آشنا يك برنامه نمايش كهن انجام بده كه هنوز معلوم نيست...)
س: آخه مي دوني نيما ، بعد از اينكه فرشيد رفت راديو خب خيلي اعتراض هاي بچه هاي راديو رو مي شنيدم...
ن: نه ببين سينا، فرشيد بچه راديو بود... از همون اولش هم درسته تئاتر بازي مي كرد اما از خانواده اي اومده بود كه باباش خودش يكي از بزرگمردان گويندگي راديو است... پس در نتيجه فرشيد خودش بچه راديو است... واسه همين هم بچه ها و شنونده هاي راديو جوان وقتي كه فرشيد رفت تلويزيون يه خورده اعتراض كردند كه به نظر من براي هر كس اونچيزي كه احساس مي كنه براي زندگيش بهتره رو بايد انجام بده... اما من از اولش راديويي نبودم بلكه خب قبل از راديو هم حتي من سريال هم بازي كرده بودم... راديو براي من يك اتفاق بود كه اتفاق خوش آيندي هم بود... (نيما امروز يكشنبه 6/8/86 در برنامه فرشيد يعني صبح آمد مهمان بود)
س: بسيار عالي ... نيما جان الان مشغول چه كاري هستي؟؟؟
ن: والله در حال حاضر قراره يه كار فيلم به كارگرداني آقاي عليرضا اميني انجام بدم كه با آقاي عبدالرضا اكبري هم در اين فيلم همبازي هستم و حالا چون من شنونده هاي راديو جوان و الخصوص حلقه وب شبكه جوان رو خيلي دوست دارم يه چيزي رو هم بگم كه تا حالا تو مصاحبه هاي قبلي نگفتم اون هم اينكه من تو اين فيلم نقش يك پليس رو بازي مي كنم...
س: نيما مصاحبه تو با مجله نسيم هراز بيرون اومده ها...
ن: اِ، جدي؟؟؟
س: آره ، اجازه مي دي تو وبلاگ طپش جووني بذاريمش؟؟؟
ن: آره حتماً بذارش... چطور شده؟؟؟
س: والله نسيم هراز مجله اي است كه هيچ وقت كار بد نمي كنه... هميشه كار هاش عالي بوده... مصاحبه تو هم عالي بوده... حالا مي ذارمش تو طپش جووني و بهت خبر مي دم...
ن: باشه حتماً اينكار رو بكن...
س: خيلي خب نيما جان ، مزاحمت نمي شم... خيلي لطف كردي نيما جان...
ن: قربونت برم سينا جان... سلام به همه بچه هاي حلقه وب شبكه جوان برسون...
س: باشه حتماً ، بزرگيت رو مي رسونم... فعلاً خداحافظ نيما جان
ن: خداحافظ سينا جان... خداحافظ.
و اين هم مصاحبه نيما با مجله بسيار معتبر و وزين نسيم هراز:

زندگي مسالمت آميز
با كودك بازيگوش
نازنين متين نيا : ((آيفون را كه برداشتم ، فكر كردم راديو است.)) اين را يكي از بچه ها مي گويد كه در را براي نيما رييسي باز كرده. بچه هاي تحريريه دم در مي روند و با خنده از نيما استقبال مي كنند.
((چه بوي مجله اي مي آيد))؛ اين را نيما در جواب خنده بچه ها مي گويد و با ذوق و شوق وارد دفتر نسيم مي شود. چند دقيقه بعد همه بچه ها دور او جمع شده اند و هر كس راجع به موضوعي با او حرف مي زند، از بانجي جامپنك تا كفش هاي سبز و نارنجي جيغش. نيما را اولين بار در جشن شب چله مجله چلچراغ ديده ام. روي لبه پشت بام ساختمان اريكه ايرانيان دنبال پيمان ابدي مي دويد تا كليپ شروع مراسم را ضبط كنند. ابدي بدل نيما بود و بايد از پشت بام روي زمين مي پريد. نيما شاد و راحت دنبال ابدي مي دويد و معلوم بود بدش نمي آيد خودش هم روي زمين پرت شود. يك سال از آن ماجرا گذشته اما اين نيما رييسي هنوز عوض نشده. او هنوز هم از ورود به يك تحريريه ذوق زده مي شود، با بچه ها گرم مي گيرد و از ديدن فيلم پرش ابدي از دكل 40 متري، به هيجان مي آيد. اين ماجرا ها باعث مي شود تا يك ساعت و نيم بعد از ورودش به دفتر، مصاحبه را شروع كنيم و هر چند دقيقه يكبار هم ضبط صوت را خاموش كنيم تا يكي از بچه ها وارد اتاق شود، از او خداحافظي كند و شماره اش را بگيرد.بالاخره بعد از رفتن بچه ها فضا آرام مي شود و دكمه ضبط را مي زنيم.
سئوال اول را نيما از من مي پرسد:((اين نارنجي هاي كفشم خيلي جيغه؟)) كفش هاي سبزش سه خط نارنجي پررنگ دارد. اين كفش ها را وقتي خريده كه دنيال هديه اي براي يكي از دوستانش مي گشته. توضيح مي دهد كه هميشه همين طوري خريد مي كند و هيچ وقت براي پيدا كردن چيزي پاساژ ها را زير و رو نمي كند چون از اين كار لذت نمي برد. فلسفه زندگي اش هم همين است؛ زندگي در لحظه و لذت بردن از هر لحظه زندگي. از كلاس پنجم دبستان مطمئن بوده كه بازيگر مي شود، بازيگري برايش امري بديهي بوده اما روانشناسي خوانده و به طور اتفاقي گوينده راديو شده و بعد هم باز به طور اتفاقي در كنار چنگيز جليلوند در اتاق دوبله نشسته و در چند فيلم حرف زده.او در اين 30 سال زندگي، همه اين كارها را انجام داده.از دانشكده روانشناسي به دانشكده هنر مي رفته و آنقدر دانشجوي خوبي بوده كه تاجبخش فناييان رئيس دپارتمان تئاتر او را به تئاتر دعوت مي كند. ناصر آقايي او را به سازندگان سريال ((حباب)) معرفي مي كند و از همان جا با حسين فردرو آشنا مي شود و در برنامه او مريم معترف را مي بيند و به راديو مي رود و در كنار محمدرضا فروتن كه تازه فيلمبرداري ((مرسدس)) را تمام كرده، در داستان هاي شب راديو بازي مي كند و بعد هم با فرشيد و علي منافي دوست مي شود و بعد تر هم دوستاني در انجمن گويندگان جوان پيدا مي كند و با صدايش بازي مي كند و اين طور مي شود كه سيزده سال از ورود او به عالم هنر مي گذرد. سيزده سال است كه مي خواهد بازيگري جدي باشد و معتقد است كه در هر كدام اين عوالم تئاتر و راديو و گويندگي بازي كرده و از بازيش لذت برده. او در اين سال ها به سينما و تلويزيون هم سرك كشيده اما به جز سريال ((داستان يك شهر)) اصغر فرهادي خاطره ديگري از بازي او در ذهن كسي نمانده. خودش مي گويد اتفاقات اين سيزده سال برايش پيش آمده است و او هم انجام داده،هيچ وقت افسوس گذشته را نخورده چون براساس فلسفه زندگي او،هر اتفاقي يك بار مي افتد و بايد از همين يكبار استفاده كند. نيما فلسفه را اين طور توضيح مي دهد: ((يك اتفاق هايي فقط يك بار در زندگي مي افتد و ممكن است ديگر به دست نياوري، من فقط همان روز مي توانستم بروم بالاي اريكه ايرانيان بدوم، اين اتفاق ممكن است كه با درونم پارادوكس داشته باشد اما انجامش مي دهم.))
پارادوكس دروني نيما مثل ماجراي ترس از بلندي و پرش ارتفاع است. يعني اينكه او از بلندي مي ترسد اما لبه پشت بام مي دود يا اينكه خيلي خسته است اما پيشنهاد سفر به شمال با يكي از دوستانش را قبول مي كند چون ممكن است ديگر آن دوست را نبيند و نمي خواهد كه حسرت آن را بخورد. نيما در اين سيزده سال با اين اصول و قواعد زندگي كرده است. او از هر لحظه و زماني نهايت استفاده را برده و هيچ وقت هم اجازه نداده كه قواعد نامتعارف دنياي بيرون زندگي اش را خراب كند. او در اين سيزده سال، براي بازي كردن از هر اتفاقي استقبال كرده و تنها خط قرمزش هم ورود ديگران به حريم و دنياي بازيگري اش بوده. يعني اين كه به هيچ كارگرداني اجازه نداده به جاي او بازي كند و با كارگردان هايي كار كرده كه بازي او را مي شناختند و به او اطمينان داشته اند و قواعد كاري خودشان را به او تحميل نمي كردند، مثل اصغر فرهادي يا علي عبدالعلي زاده. اين خط قرمز، پاشنه آشيل زندگي هنري او است چون باعث شده تا كم كار باشد و اجازه بدهد كه شخصيت بازيگوشش او را به دنياهاي ديگر پرتاب كند.
كودك بازيگوش درون او سيزده سال است كه بازيگوشي هايش را ادامه مي دهد و نيما تصميم گرفته كه او را مقداري ادب كند و گوش او را بپيچاند. نيما شبيه به يك پدر توضيح مي دهد:((از يك جايي به بعد به خودم تلنگر زدم و گفتم؛ نيما،stop،شيطنت ات را كردي، همه جا را گشتي حالا بيا مثل آدم بشين سرجات. ميوه ممنوعه و حضور من در كنار حسن فتحي هم به همين دليل بود.)) حسن فتحي و سريالش، اولين پله جدي نيما بعد از سيزده سال است.نيما اعتراف مي كند كه به خاطر بازي در اين سريال به مصائب بازيگري تن داده و سعي كرده تابعد از اين مسيرش را مشخص كند. اما بعد از سي سال زندگي ترك كودك بازيگوشي كه هركاري مي خواهد مي كند و هر جايي كه مي خواهد تو را مي كشاند،كار خيلي سختي است.نيما اين بچه را خيلي دوست دارد،خودش مي گويد كه گوش اين بچه را بدجوري پيچانده اما باورش خيلي سخت است چون راه حل هاي او براي ادب كردن اين بچه، راه حل هاي بامزه اي است:((اين كودك الان سرگرم شده.بهش گفتم مگه عاشق عكاسي نيستي، يه دوربين دادم دستش،مي گم برو عكاسي كن.مگه نمي خواي فيلم كوتاه بسازي يا بشين فيلمنامه بنويس.))با اين همه مسالمت و دوستي اين كودك درون فعلاً راضي و خوشحال است و به قول خود نيما زندگي واقعي اش بال بال مي زند و كاري به دنياي حرفه اي يك مرد سي ساله ندارد. نيما هم فعلاً به دنبال دنياي حرفه اي رفته و خيلي جدي به خودش و كائنات اعلام كرده كه مي خواهد بازيگري جدي جدي بشود.
درحال حاضر اين مرد سي ساله و آن كودك بازيگوش باهم به توافق رسيده اند و هركس مشغول كار خودش است. ولي مگر مي شود باور كرد برق چشم هاي اين بچه،كه خودش را بي خيالي زده است.
PROCURE BY SINA HONARBAKHSH & PARDIS TORABI
DIRECTED BY SINA HONARBAKHSH
PROTECTED BY COPYRIGHT LOW – TAPESH –E-JAVANI 2007
SPCIAL THANKS TO:
NASIM HARAZ MAGAZINE MANAGEMENT
NAZANIN MATIN NIA
AND HAVE A GRAT THANKS TO : NIMA RAEESI