سلام آخر یا
تمومه
این پست نوشته ای است از اون لحاظ...
سلام...
اول از همه این رو بگم که اگه نیستم بابا والله به خدا کنکور دارم... اونم از نوع کاردانی به کارشناسی. تاریخش هم ۲۱ تیر است. الان هم دارم کلاس کنکور می رم...
به قول شاعر : (( من شب و روز درس می خونم تا پشت کنکور نمونم...)) والی آخر...
خب یه خورده از شوخی کم کنیم...
یه نمه جدی بشیم...
حالا به موقعش شوخی هم می کنیم... بریم سر اصل مطلب:
*******************************
بله دیگه اتفاق افتاد... انقدر از قبل شایعه درست کرده بودند که بالاخره شد... هیچ وقت یادم نمی ره وقتی از یه بنده خدایی یه SMS به دستم رسيد كه توش نوشته شده بود: ((دكتر گيل آبادي استعفا داد...)) وقتي رفتم دفترشون و ايشون رو ديدم از ايشون پرسيدم: (( چرا يه خبري رو كه شايعه بود رو SMS كرديد؟؟؟)) ايشون هم بهم گفتن : ((حالا تو هم هستي... ما هم هستيم... بببين گيل آبادي مي مونه يا مي ره؟؟؟))
حالا مي خوام اينجا بهشون بگم : ((آره شما راست گفتين...))
((دكتر گيل آبادي رفت...))

هي... يادش بخير...
اولين بار تو اولين جلسه عمومي حلقه وب ايشون رو ديدم... خيلي سريع باهاشون صميمي شدم... و بعدشم كه ديگه نمي دونم چي شد كه شدم عضو هيات موسس حلقه وب و... بعدشم كه عين زگيل(!!!) چسبيده بودم بهشون...
از همون اول ازشون خوشم مي اومد... نه واسه اينكه قشنگ حرف مي زدن نه... واسه اينكه فهميدم كارگرداني خوندن... واسه اينكه فهميدم با محسن نامجو هم اتاقي بوده اند... واسه اينكه فهميدم هنري هستن... مي دونستم اگه يه هنري بشه رئيس يك شبكه اون شبكه رو مي كنه بتركون...
باهاشون خيلي خاطره دارم...نصيحت هايي كه هميشه بهم مي كردند انصافاً من رو منفجر مي كرد...!!! ديگه جرات نداشتم جيك بزنم...
نمونه اش رو مي شه تو دومين جلسه عمومي حلقه وبلاگ نويسان راديو جوان كه توي فرهنگسراي انديشه برگزار شد ديد... وقتي من مي خواستم پاسخ يكي از دوستان رو بدم كه پرسيده بودن چرا حسن صالحي رفت ايشون با يك حركت دست من رو از حرف زدن در مورد اين موضوع منع كردند و من هم ديگه در اين مورد حرف نزدم ، نمي زنم و نخواهم زد...
اما شايد اوج خاطرات من با ايشون برمي گرده به جشنواره پارسال راديو كه تو مشهد بود...
خب من با خرج خودم و از اون جايي كه خونه عمه ام مشهد است تصميم گرفتم برم مشهد و پيش بچه هاي راديو باشم...
روز دوم جشنواره بود كه من سر برنامه نشاني بودم كه داشت توي حياط هتل پارس و در واقع در يك فضاي باز اجرا مي شد و داشت يه بارون نم نم بهاري (چون ماه ارديبهشت بود) مي باريد... از قضا من هم با خودم فقط ۵-۶ دست بلوز مردانه بيشتر نبرده بودم كه همه اش هم خونه عمه ام بود... خلاصه بلوزم اونروز خيس شده بود.. دكتر گيل آبادي تا من رو ديد ازم خواست كه سريع برم بلوزم رو عوض كنم و وقتي فهميد با خودم بلوز ديگه اي رو نياوردم هتل ازم خواست تا برم تو لابي بشينم و تا زماني كه بلوزم خشك نشده و بارون بند نيومده بر نگردم... خلاصه من هم مجبور شدم دقيقاً ۳۰ دقيقه برم تو لابي و سر برنامه نشاني نباشم تا بلوزم خشك بشه و بارون هم بند بياد بعد برگردم پيش بچه هاي نشاني...
هيچ وقت نمي گذاشتن كه گشنه از اونجا برم بيرون... با وجود اينكه خب خونه عمه ام اونجا بود و مشكلي از بابت غذا نداشتم... ولي واسه من هميشه بن غذا مي گرفتند... ( آخه خب اسم من آفيش نبود...) و در واقع من از سهميه آقاي دكتر استفاده مي كردم...
يادمه روز آخري كه اونجا بوديم دو تا اتفاق جالب افتاد... اول اينكه من مي خواستم با آقاي دكتر يه صحبتي بكنم كه همزمان شد با موقع نهار... چون مي دونستن كه من نهار نخورده ام ازم خواستن كه اول برم ناهار بخورم بعد بيام باهاشون حرف بزنم... و بعد خودشون هم تمام مدت تو لابي نشسته بودن منتظر من تا من ناهارم رو بخورم و بيام...
اما اتفاق دوم روز آخر كه به قول خودمون ديگه آخرش بود... خب من گفتم كه ، من خودم با خرج خودم و با علاقه خودم رفتم مشهد... و اصلاً نمي خواستم من رو هم جزو بچه هاي راديو بدونن... اما دكتر گيل آبادي دستم رو گرفتند و من رو بردند يه گوشه اي و بهم گفتند: (( تو اوضاع و احوال مالي ات چطوره؟؟؟ بي پول نموني داري بر مي گردي تهران؟؟؟ )) من هم كه حسابي خشكم زده بود بهشون گفتم : (( نه آقاي دكتر... نگران نباشين... من با خرج خودم اومدم... اصلاً نمي خواد نگران پول من باشين...)) و من تا همين الانش هم از اين كاري دكتر اون روز كرد گيج گيجم... بابا من كه با پول خودم اومده بودم... ديگه چي بگم...
![]()
هيچ وقت فراموش نمي كنم كه اين كه آرزوي بالا رفتن از پله هاي معروف ساختمان شهداي راديو رو با خودم به گور نبردم رو مديون آقاي دكتر شهرام گيل آبادي هستم... بابا اگه آقاي دكتر گيل آبادي نبودن كه من عمراً آفيش نمي شدم سازمان... اين همه ساختمان پخش نمي رفتم و...
من آدم نمك خورده اي و نمكدون شكسته اي نبودم ، نيستم و نخواهم بود... اما مي دونم كه بودنم توي راديو جوان به لطف آقاي دكتر بوده و مثل بعضي ها نيستم كه اين مساله رو فراموش كرده باشم... اين رو مي دونم كه با رفتن آقاي دكتر از شبكه ، من ديگه عمراً نمي تونم برم شبكه... مثل بعضي از دوستان نيستم كه به لطف حضور بعضي از دوستان ديگه شدن نويسنده اونم از نوع برآوردي و نه رسمي... كه معلوم نيست اين دوستان مثلاً نويسنده بعد از اومدن آقاي احمدي-مدير جديد راديو جوان- بازم مي تونن پز نويسندگيشون رو بدن يا نه؟؟؟
يادم نمي ره كه وقتي آقاي دكتر گيل آبادي قبل از جلسه سوم حلقه وب كه مساوي بود با انتخابات هيئت مديره ، به من گفتن كه اين يك بازيه ، و وقتي هم كه من رفتم روي سن و اين مسئله رو به بقيه هم گفتم ، چقدر بعضي از دوستان به هم بد و بيراه گفتن...

حالا ديگه همه چي تموم شد...
ياد يه جمله اي از علي پروين افتادم كه گفته بود : (( مدير فني يعني كشك...))
حالا اين حرف رو من مي زنم...
آقايون، خانم ها... با رفتن دكتر گيل آبادي از شبكه...
حلقه وب هم يعني كشك...

بابا انگار خيلي هامون تو ايران زندگي نمي كنيم... تو ايران يه قانون نانوشته اي وجود داره... اونم اينه كه : ((همواره مدير جديد، كارهاي مدير قبلي را از بين مي برد... حتي اگر بعد از آن كارهاي خوبي را انجام دهد...)) حالا فهميدين چرا مي گم حلقه وب تموم شد... دلايل واسه اين مسئله عزيزان خيلي زياده... بي خيال...
ديروز داشتم با خانم زهره بهتاج چت مي كردم... خيلي ناراحت بود... مي دونيد چرا... چون كه حج بي حج... بله درسته ، راديو جوان امكان اين كه برندگان تسنيم ۲ رو بفرسته حج رو نداره... گفته كه به جاش پولشون رو مي ده...
كاري با درستي يا نادرستي اين مسئله ندارم... اما ميشه اين مسئله رو نتيجه گرفت كه :
تسنيم ۳ هم وجود نخواهد داشت...

ظواهر امر اين گونه نشان مي دهد كه من با آقاي احمدي-مدير جديد راديو جوان- هم استاني هستم... ايشون مدير راديو گرگان بوده و من هم گرگاني هستم...
به نظر شما الان با توجه به اين مسئله كه من با مدير جديد هم استاني هستم آيا من...؟؟؟
ولش كن
آقايان ، خانم ها من دكتر گيل آباديم رو مي خوام...

اما دكتر... فقط بهتون مي گم انشاالله كه هميشه موفق باشيد... همين...
********************************
راستي، ممكنه ديگه تو طپش جواني ننويسم و برم توي يه وبلاگ ديگه... حالا بعداً در اين مورد بيشتر توضيح مي دم...
فعلاً لحظه هاتون خوش...
سينا هنربخش